معيارهاي همهٴ مردم شدهاند. مردان بزرگ در سدهٴ چهاردهم، نادرتر از سدهٴ دوازدهم نبودند، ولي نهادهاي كهنه (كليسا و امپراتوري) به لرزه افتاده بود و نهادهاي تازه (دانشگاهها، مجلسهاي قانونگزاري و غيره) هنوز در حد كفايت جا نيفتاده بود. بايد توجه داشت كه مردان بزرگ بيشتر معرف گروه زندهاي بودند كه از ميانشان پديد آمده بودند، در حالي كه نهادها عمري برابر نسلها داشتند و معرف حال و همچنين گذشته بودند.
براي نوشتن تاريخ اجتماعي تلاشي نشده است، ولي تا حدي كه مردان بزرگ بهترين معرفان زمان و گروه خويشاند، اين تاريخ مردم سدهٴ چهاردهم، است.
6. چهار عقيدهٴ راهنما
خوانندگان مجلدهاي پيشين تا حدي ميدانند كه انديشهٴ موٴلف تحت سلطهٴ چهار عقيدهٴ بنيادي است كه همچون مايهٴ رهنماي1 نمايشنامههاي واگنري، در نوشتههاي او جاري است. اين چهار عقيده را به اختصار ميتوان (1) عقيده به وحدت؛ (2) انساني بودن علم، (3)ارزش فراوان تفكر شرقي؛ (4) نياز فوقالعاده به بردباري و احسان ناميد.
1. عقيده به وحدت. وحدت طبيعت را بايد مسلم شمرد، چون اگر چنين نباشد و در طبيعت وحدت و استمرار آشكار نباشد، معلومات علمي ممكن نخواهد بود. بايد بتوان نظم كيهان را توصيف كرد، ولي بينظمي در اصل غيرقابل توصيف است. وجود علم و استمرار ملموس آن (باوجود تضادهاي موضعي، جزئي و موقتي ناشي از جهل ما) با هم و در يك زمان وحدت معرفت و وحدت طبيعت را ثابت ميكند. اين واقعيت كه ايجاد علم به وسيلهٴ افرادي از نژادها و مليتهاي گوناگون، داراي دينهاي گوناگون و زبانهاي گوناگوني انجام گرفته است و ميگيرد، ثابت ميكند كه اين افراد داراي نيازها و آرزوهاي مشابهي هستند، به يك صورت استدلال ميكنند و تا جايي كه در ايفاي وظيفهٴ اساسي بشريت همكاري ميكنند، متحد شدهاند. اغلب همكاري آنان سازمان نيافته و پيشبيني نشده است، در اينجا و آنجا در آن زمان يا بعدها، بدون طرح و برنامه تلاشهايي صورت گرفته است؛ ولي از آن جا كه هدف هر تلاش علمي همان هدف كلي بوده است، همهٴ اين تلاشها همسو و هماهنگ شدهاند. وحدت بشريت واقعيتي عميق است كه هيچ جنگ داخلي قادر به زدودن آن نيست.
وحدت طبيعت، وحدت معرفت، و وحدت بشريت جز سه جنبهٴ وحدتي واحد نيستند.
هريك به توجيه بقيه كمك ميكنند. اين سه گانگي جز تجلّي وحدتي اساسي نيست، كه بيرون از دريافت مادي ماست، ولي در دلهاي عاشق ما جاي دارد.